بارها و بارها برايم پيش آمده است هنگامي كه در مورد افكار مثبت و دگرگون كننده روح و روان صحبت كردهام غير از پوزخند و مسخره شدن چيزي گيرم نيامده است. بيشتر افراد در مقابل تغيير، آن هم يك تحول سازنده جبههگيري ميكنند و معتقدند كه امكان ندارد بشود كسي را عوض كرد هر كس سيستم فكري خودش را دارد.البته شخص خودم هم همین طرز فکر رو داشتم و در مقابل کوچکترین تغییر از طرف اطرافیانم جبهه می گرفتم. اما اين يك واقعيت است كه هر كس در هر سني ميتواند خود را تغيير دهد. تنها تفاوت بين مردم در زماني است كه به آن نياز دارند تا بتوانند خودشان را تغيير دهند براي عدهاي اين مدت بسيار طولاني است و سالهاي زيادي از عمرشان ميگذرد تا دريابند بايد باورشان را تغيير دهند اما عدهاي هم در يك لحظه به اين نقطه مهم زندگيشان ميرسند.
در بيشتر افراد مسن اين تغيير بسيار دشوار است. زيرا ديگر آنها انعطاف پذيري كمي دارند. اگرچه گروهي از كهنسالان به مراتب بيشتر از جوانان در اتخاذ مواضع از خودشان انعطافپذيري نشان ميدهد. بايد ياد بگيريد كه تغيير كنيد و تغيير دهيد. اين كار شايد به راحتي نشستن پشت كامپيوتر و شروع يك بازي مهيج است، باور كنيد به همين سادگي. اما اگر روش تغيير كردن را پيدا نكنيد مجبوريد كه سالهاي سال با باورهاي اشتباه زندگي كنيد كه مانع رشد شما هستند. بسياري از مردم از تغيير ميترسند، آنها ميگويند: من سالهاست به همين روش زندگي كردهام. اين جملة طلايي را روي يك كاغذ بنويسيد و در جلوي چشمتان قرار دهيد:
معادلة زندگي گذشته با آينده برابر نيست. جريان زندگي مثل رودخانه به جلو حركت ميكند. هرگز نبايد آنچه را درگذشته انجام دادهايد و از آن نتيجهاي نگرفتهايد را به فراموشي بسپاريد. باز هم امتحان كنيد حتماً با روش ديگري به نتيجه خواهيد رسيد. اگر انعطافپذير باشيد ميتوانيد شيوة خود را تغيير دهيد اگر روشي غير از برخورد دوستانه با عادتهاي خود پيش بگيريد همواره مأيوس ميشويد. هيچ وقت مشكل روزهاي گذشته حتماً در آينده هم اتفاق نميافتد. گذشته تنها مثل يك منبع اطلاعاتي است.
بايد عقايد را تغيير داد و باورهاي جديدي در ذهن كاشت. از بهترين باورها اين است كه هميشه راهي براي حل مشكلات وجود دارد. هميشه و در هر موقعيتي ميتوان به نتيجه رسيد. اصلاً مهم نيست تا به حال چه بر سرتان آمده است اگر باور كنيد كه هر مشكلي راه حلي دارد. پس حتماً راه حل آن را پيدا ميكنيد. فكر انسان بر همان موضوعاتي متمركز ميشود كه دربارهاش سؤال داريم.
چشمان خود را ببنديد و يك نفس عميق بكشيد يك باور قديمي كه مثل زنجيرهاي سنگيني دور مچ پايتان چسبيده است را پيش رو مجسم كنيد، با خودتان روراست باشيد و فكر كنيد كه اين زنجيرهاي كهنه تا به حال چه مشكلات و سختيهايي برايتان به وجود آوردهاند. از كم تا زياد مشكلات را بررسي كنيد. كمكم خود را به آينده بسپاريد و در رويا ببينيد كه اين باور نادرست چه محدوديتها و ضررهايي را همچنان برايتان به ارمغان ميآورد. ناراحتي، دلشوره، عصبانيت و افسردگي تمام چيزهايي هستند كه براي شما باقي مانده است. سالهاست كه با اين عقايد مخرب زندگي كردهايد و آنها را تغيير ندادهايد، به راستي چه بهايي بابت حفظ آنها پرداختهايد. اگر داشتن چنين سرنوشتي برايتان ناراحت كننده است پس نبايد دست روي دست بگذاريد، چشمهايتان را باز كنيد، خدا را شكر هنوز هيچ اتفاقي نيفتاده است. اگر دست به كار نشويد ديگر دير ميشود. همين حالا دو باور جديد كه به شما قدرت ميبخشد را پيدا كنيد مثلاً من مدرك ندارم اما خدا را شكر! دكتراي اراده دارم. قادرم هر كاري را كه مايلم انجام بدهم و يا من خيلي جوان و عالي هستم اگر باور قلبي شما اين بود كه من زشت هستم! باور جديد شما بايد «من بسيار جذاب هستم!» باشد. حالا اگر باورهاي جديدتان را انتخاب كردهايد دوباره شروع ميكنيم. يك نفس عميق بكشيد و به آرامي بازدم خود را بيرون دهيد و چشمانتان را ببنديد، اين مرحله كه مرحلة انتقال و تثبيت عقيده ميباشد، سادهتر است. چون حالا حلقة ارتباطي قديميتان شكسته شده است. حالا تصور كنيد در پنج سال بعد قرار داريد، چقدر پيشرفت كردهايد؟ از اوضاع راضي هستيد. به آيينه كه نگاه ميكنيد، ميخنديد و پر انرژي و سرزنده هستيد. احساس جواني ميكنيد. تصور كنيد كه اگر باقي عمرتان را به همين خوبي زندگي كنيد چه احساسي داريد؟ خوب فكر كنيد، شما در مرحلة تصميمگيري هستيد، به راستي كدام سرنوشت را انتخاب ميكنيد. از قدرت، انرژي، موفقيت، خوشحالي و امنيت استقبال كنيد. ميدانم شديداً مايليد كه به لحظه حال برگرديد و تغييرات اساسي را انجام دهيد تا اين چشم انداز قشنگ برايتان هميشگي باشد.
براي فهميدن ارزش ده سال: از زوجهاي تازه طلاق گرفته بپرس.
براي فهميدن ارزش چهار سال: از فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
براي فهميدن ارزش يك سال: از دانش آموزي كه در امتحانات پايان سال مردود شده بپرس.
براي فهميدن ارزش نه ماه: از مادري كه نوزاد مُرده به دنيا آورده بپرس.
براي فهميدن ارزش يك ماه: از مادري كه نوزاد زودرس به دنيا آورده بپرس.
براي فهميدن ارزش يك هفته: از سردبير يك روزنامه هفتگي بپرس.
براي فهميدن ارزش يك ساعت: از عاشقاني كه در انتظار يكديگر به سر بردهاند، بپرس.
براي فهميدن ارزش يك دقيقه: از شخصي كه قطار، اتوبوس يا هواپيما را از دست داده بپرس.
براي فهميدن ارزش يك ثانيه: از بازمانده يك تصادف بپرس.
براي فهميدن ارزش يك دهم ثانيه: از شخصي كه در المپيك مدال نقره به دست آورده بپرس.
براي فهميدن ارزش يك دوست: از كسي كه آن را از دست داده بپرس.
شرمنده یه مقداری سرم شلوغه نمی رسم بیام آپ کنم
بزودی میام
ممنون که سر می زنین![]()
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا ـــــتو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همــــه دیوار
تو با خـــــنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بـــــــــــــــــود
سهم من از همه دنیا یه قفـــــــــــــــــس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نـــکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تــــــو بودم با دلی از گریه لبریز
ندونستم باید از تو می گـــــــــــــــــــــــــذشتم
وقتی از غربــــــــــــــــت چشمات می نوشتم
شب عاشقونه ی من که حـــــــــــــــــروم شد
مهلت بودن باتو که تمـــــــــــــــــــــــــوم شد
از اونجا بدم مياد. چون اونجا ميفهمم كه ميفهمم، و بدتر از اون ميفهمم كه خيليها نميفهمن. بعضيها كه از بيخ نميفهمن. بعضيها هم ميفهمن و به روي خودشون نميارن. بعضيها نميخوان بفهمن. بعضيها هم اداي فهميدنو در ميارن. بعضيها ميفهمن و نميفهمن كه ميفهمن، بعضيها هم نميفهمن و نميفهمن كه نميفهمن. ولي فهميدن زياد خوب نيستا. مثلا من كه ميفهمم و فهميدم كه ميفهمم هميشه تنهام. چون ديگران نميفهمن و من ميفهمم كه نميفهمن. حالا اگه نميفهميدم كه نميفهمن و فكر ميكردم كه ميفهمن بهتر بود. حالا كه فهميدم آرزو ميكنم كاش نميفهميدم. آخه كسايي كه نميفهمن يه جور ديگه ميفهمن و منم كه ميفهمم يه جور ديگه ميفهمم. خوب فهميدن با فهميدن فرق داره. خيلي مهمه آدم چه جوري بفهمه. كاش منم مثل اونايي كه نميفهمن ميفهميدم.
منـــــــــــو درگیر خودت کن
تا جـــــــــهانم زیر و رو شه
تا سکوت هــــــــــر شب من
با هجومت رو بــــــه رو شه
بی هوا بـــــــــــــدون مقصد
سمت طوفان تـــــــــــو میرم
منو درگــــــــــیر خودت کن
بلکه آرامـــــــــــــش بگیرم
با خیال تـــــــــــــــو هنوزم
مثل هر روز و همــــــــیشه
هر شب حافظــــــــه ی من
پر تصویر تــــــــــــو میشه
با مـــــــــــن غریبگی نکن
با من که درگیر تــــــــــوام
چشماتو از من بر نـــــــدار
من مات تصویر تـــــــــوام
تو همیــــــــن جایی همیشه
با تو شب شکل یه رویاست
آخرین نقطه ی دنیــــــــــــا
تو جهان مـــن همین جاست
تو همین جــایی و هر روز
من به تنهاییم دچـــــــــــارم
منو نزدیک خودم کـــــــــن
تا تو رو یادم بیــــــــــــارم
با مـــــــــــن غریبگی نکن
شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی
رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی
رفتی و روی حرفات یک دفعه پا گذاشتی
بی تو کدوم ستاره خواب شبم بذاره
ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره
بی تو چی مونده با من جز یه صدای خسته
جز یه نگاه خاموش جز یه دل شکسته
بال و پرم بودی خبر نداشتی
تاج سرم بودی خبر نداشتی
سایه به سایه هر طرف که بودم
همسفرم بودی خبر نداشتی
پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم
گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم
کوه غمو رو شونم دیدی و برنداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی
آن گاه که اندیشه ورزی و نکته پردازی های فلسفی و ذهنی درعمل به پریشان گویی و بازی های زبانی می انجامد و آن گاه که اندیشه هایی که ناب می پنداریم درعمل به زشتی سراب خودنمایی می کنند. آن گاه که اندیشه هایمان نه تنها راهی پیش روی نمی گشاید که بسانِ چاهی ژرف ما را در خود فرو می برد. آن گاه که اندیشه هایمان به جای امید به آینده ی روشن ما را به گذشته ی تاریک بر می گرداند و به جای تجربه های نو به تکرار تجربه های شکست خورده وا می دارد و آن گاه که اندیشه هایمان به جای گره گشایی ما را در کلافی سر در گم به بند می کشد و آن جا که اندیشه های به ظاهر پربار به هیچ کار نمی آید چه جای گفت و شنود از زندگی است تا چه رسد به زندگی فلسفی!
من مدتی است در اغما به سر می برم. حال این اغما به مرگ می انجامد یا به زندگی دوباره نمی دانم؟ اما به گمانم بوی زندگی را بیش تر احساس می کنم....
سر فرو بردم در این جا تا کجا سر بر کنم....
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي
در كوچه هاي آبي احساس
تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب
ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره
با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو
هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را
با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
برگرد !
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من
در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابرنمي دانم چرا ؟
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ![]()


