تبليغاتX
روح خاموش



آن گاه که اندیشه ورزی و نکته پردازی های فلسفی و ذهنی درعمل به پریشان گویی و بازی های زبانی می انجامد و آن گاه که اندیشه هایی که ناب می پنداریم درعمل به زشتی سراب خودنمایی می کنند. آن گاه که اندیشه هایمان نه تنها راهی پیش روی نمی گشاید که بسانِ چاهی ژرف ما را در خود فرو می برد. آن گاه که اندیشه هایمان به جای امید به آینده ی روشن ما را به گذشته ی تاریک بر می گرداند و به جای تجربه های نو به تکرار تجربه های شکست خورده وا می دارد و آن گاه که اندیشه هایمان به جای گره گشایی ما را در کلافی سر در گم به بند می کشد و آن جا که اندیشه های به ظاهر پربار به هیچ کار نمی آید چه جای گفت و شنود از زندگی است تا چه رسد به زندگی فلسفی!

من مدتی است در اغما به سر می برم. حال این اغما به مرگ می انجامد یا به زندگی دوباره نمی دانم؟ اما به گمانم بوی زندگی را بیش تر احساس می کنم....

سر فرو بردم در این جا تا کجا سر بر کنم....

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1386ساعت 20:1  توسط روح خاموش  | 



+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1386ساعت 22:19  توسط روح خاموش  | 



و بعداز رفتنت!….

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني 

تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

پس ازِ يك جستجوي نقره اي

در كوچه هاي آبي احساس

تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب

ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نمي دانم چرا رفتي؟ 

نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم 

و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،

ولي رفتي و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره

با مهرباني دانه برمي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو

تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو

هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را

با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

برگرد !

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو 

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من 

در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابرنمي دانم چرا ؟

شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم 

 
+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1386ساعت 21:10  توسط روح خاموش  | 



این که می گم دوست دارم                       این که میگم تورو می خوام

این که میگم هر جا بری                             تا اخرش باهات میام 

این که میگم عاشقتم                                من تا همیشه باهاتم

این که میگم پیشم بمون                            چه توی شادی چه تو غم

دروغ محض به خدا                                      من دیگه دوست ندارم

اسم تو رو روی لبم                                          از روی عادت میارم

دروغ محض به خدا                                       من دیگه دوست ندارم

تو یکی از همین روزا                                     میرم و تنهات میزارم

به هرچیزی که فکر کنی                               از توی چشمات می خونم

تا یه قدم بر میداری                                      من انتهاشو می دونم

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1386ساعت 11:37  توسط روح خاموش  | 



حال من بد نیست غم کم می خورم......... کم که نه هر روز کم کم میخورم.............

 اب می خواهم سرابم میدهند.............. عشق می ورزم عذابم میدهند.............

 خنجری بر قلب بیمارم زدند........... بی گناهی بودم ودارم زدند...........

 دشنه ی نا مرد بر پشتم نشست......... از غم نا مردمی پشتم شکست.........

 عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام......... تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام.............

 عشق اگر این است مرتد میشوم..... خوب اگر این است من بد میشوم .........

 بس کن ای دل نا بسامانی بس است......... کافرم دیگر مسلمانی بس است.......

در میان خلق سر در گم شدم........ عاقبت الوده مردم شدم........

 بعد ازین با بی کسی خو می کنم........... هر چه در دل داشتم رو میکنم.......

 بت پرستم بت پرستم بت پرست........ بت پرستم بت پرستی کار ماست......

 چشم مستی تحفه بازار ماست........ درد می بارد چو لب تر می کنم.........

 طالعم شور است باور میکنم........ من که با دریا تلاطم کرده ام ........

 راه دریا را چرا گم کرده ام؟....... من نمی گویم که با من یار باش.......

 من نمی گویم مرا غم خوار باش....... اه... رسم شهرتان یبداد بود.......

شهرتان ازخون ما ابادبود... خسته ام از قصه های شومتان ......

 خسته از همدردی مسمومتان........ اینهمه خنجر دل کس خون نشد.....

 اینهمه لیلی کسی مجنون نشد....... اسمان خالی شد از فریادتان.......

 بیستون در حسرت فرهادتان..... کوه کندن گر نباشد پیشه ام.....

 بویی از فرهاد دارد ریشه ام....... عشق از من دور و پایم لنگ بود.........

 قیمتش بسیار ودستم تنگ بود......... گر نرفتم هر دو پایم خسته بود.......

 تیشه گر افتاد دستم بسته بود...... هیچکس دست مرا وا کرد ؟ نه....

 هیچکس از حال ما پرسید؟ نه...... هیچ کس

+ نوشته شده در  دهم آبان 1386ساعت 22:14  توسط روح خاموش  | 



واسه بی حوصله گی هام یه اتاق بسته می خوام


واسه فهمیدن حرفهام یه دل شکسته می خوام


یه اتاق بسته می خوام که منو جدا کنه از همه ی آدمهای شلوغ شهر


 یه دل شکسته می خوام که منو صدا کنه از توی این همه خنده ی دروغ


من بی حوصله بیهوده که بی حوصله نیستم چی بگم؟


هیچی نگم بهتره اهل گله نیستم یه اتاق بسته تسکین می ده دردای من رو


یه دل شکسته خوب می شناسه دنیای منو...

+ نوشته شده در  نهم آبان 1386ساعت 20:18  توسط روح خاموش  | 



سلام امیدوارم حالتون خوب باشه

ممنونم که محبت کردین و به وب من سر زدین

تازه این وبلاگ رو ساختم

البته مطالبش فعلا گلچینی از ۲ تا وبلاگ قبلی هستن

امیدوارم بتونه موثر باشه

ممنونم که با نظرهاتون کمکم می کنید

مرسی

روح خاموش...

+ نوشته شده در  نهم آبان 1386ساعت 20:14  توسط روح خاموش  |